تنـور انتخابات و حزب و مشارکت و چاردره!

 تنــور انتخابات شورای اسلامی سال ۹۰ حسابی داغ بود و هر روز کاندیـدایی به روستـا می‌آمد. بعد از خسروشیرین معمولا از محمـدآباد و گاهی از شاه‌نشیـن هم بازدیـد می‌کردند و چند کلامی با مردم از تریبـون مسجد سخن می‌گفتنـد. در یکی از همین روزهای انتخابات آقای فــرود هم که آن سال نامـزد شده بود به […]

ادامه مطلب

سیــّد رحمت

سیـد پینه‌دوز تکیده و لاغـر بود و هنگام راه رفتـن گیوه‌هایش به زمین کشیده می‌شد، گردنش گاهی به چپ و گاهی به راست خم برمی‌داشت، حالتی که انگار پس از سال‌ها دوختن دوره‌ی کفش بر قامتش تحمیل شده بود. استخوانی و کوتـاه‌قامت بود و لباس‌هایی مندرس می‌پوشیــد که کم‌وبیش به تنش گشاد می‌زدند! با آن […]

ادامه مطلب

عروسی

عروسی‌هایی که به موسم تابستان نمی‌خوردند، تا هنوز سرمای پاییز سوز نگرفته بود برپا می‌شدند. یکی از لذت‌ها این بود که صبح موقع رفتن به مدرسه بزرگتری بهمان بگوید که «ظهر وَ مدرسه بیو خونه عامو فلانی دووَت»! نمی‌دانم چرا همین یک جمله دلخوشی شیرینی بود! آن صبح تا ظهر، وزن کلاس‌ها هم سبک‌تر بود […]

ادامه مطلب

هُل‌هُلی معلمــانه!

کافی بود دو دقیقه چشم ما دانش‌آموزان را دور ببینند تا دست به شیطنت بزنند و آتش بسوزانند! حالا که این عکس را می‌بینیم، با خودم می‌گویم لابد توی دفتر و پشت درهای بسته جوک‌های بالای هیجده‌سال هم تعریف می‌کرده‌اند و قاه‌قاه می‌خندیده‌اند! کافی بود ما برای یک قلم گچ وارد دفتر بشویم، فضا چنان […]

ادامه مطلب

عشق موتور تریل

در میـانه تمام این هیاهوی موتورها، یک موتور بود که همیشه بدنه و صندلی چرمی‌اش برق می‌زد، باک بنزینش تمام رنگ اورجینال بود و نوشته‌های اصلی‌اش را داشت، خال تایرهایش تیز تیز مانده بود و لاستیک‌هایش حتی در میانه گرد و خاک خسروشیرین، سیاه می‌زد، کمک فنرهایش هم سالم و نرم بود!

ادامه مطلب