وقتی همه چیز سر جای خودش بود

 سربازی شایـد مهم‌ترین دوران زندگی ایـن نسل از جوانانِ خسروشیرین بود. چند سالی از جنگ می‌گذشت و وحشت و هراسِ آن می‌رفت که فراموش شود، وسایط نقلیه شخصی و عمومی هم به اندازه کافی در دسترس بودند تا بتوانند به راحتی میان خسروشیرین و محل خدمت رفت و آمد کنند. فلاکت سربازیِ دوران قبل از […]

ادامه مطلب

آدم‌های قدیــم

آدم‌های قدیم، آدم‌های آیین و سنت بودند و معنای زندگی‌شان در همین اجرای آیین متجلی می‌شد. همه ابعاد زندگی را همین آیین و مناسک نظم می‌دادند. این آیین چنان در بند بند وجود همه رخنه دارد که گویی تئاتری است که قبل از اجرای اصلی، همه بارها متن و اجرا را تمرین کرده باشند! ‍عروسی‌های […]

ادامه مطلب

گَلَه‌بَچَّــه

گَلَه‌بَچَــه که میگفتند ما بودیم که مثل خون در تمام مویرگ‌های خسروشیرین جریان داشتیم. صبح که می‌شد مادران علاوه بر آنکه مرغ و خروس‌ها را از «کُله» به در می‌کردند، ما را هم ناشتایی میدادند و از خانه بیرون میکردند. آنقدر جمعیتمان زیاد بود که در آنِ واحد در چهار پنج جای روستا فوتبال جریان […]

ادامه مطلب

مدرسه ابتــدایی

همه چیز در این عکس جوان است! فصل پاییز، آدم‌ها، سنگ‌های کوه، تُل هادی، درخت‌هایِ در هم‌تنیده‌ که روستا را چون نگینی در بر گرفته‌اند، جاده‌ی تخت‌چمن که از پسِ سال‌ها حالت قدیم خود را حفظ کرده، و حتی خود روستا؛ پنداری مردم به تازگی از قلعه‌ی بالا به پایین‌دست کشیده‌اند و خانه‌های خشتی خود […]

ادامه مطلب

مِرد وابیــدن

سی چهل سال پیش، بچه‌ها خیـلی گوششان بدهکار درس و مدرسـه نبود، درس خواندن حوصله می‌خواست، مخصوصاً وقتـی در شعاع دور و اطرافت آدم تحصیل‌کرده‌‌ای پیـدا نمیشد و اغلب مادران، و گاهی حتّـیٰ پدران بی‌سواد بودند و کلا یـک توقع از بچه‌ها بیشتر نداشتند: که جلوی بزرگترها «پاشونَ دراز نکنن». باسوادها چند کلاس اکابر خوانده […]

ادامه مطلب