آقای مـرادی

او آقای خاص بهداری بود؛ یک‌تنه پزشک‏، روانپزشک‏، پرستار، دندانپزشک و دندانساز، جراح، مامای حرفه‌ای، استاد شکسته‌بند، فیزیوتراپ و کلی تخصص دیگر بود و همیشه در هزارتوی جیب‌هایش یک قرصی داشت که دردی را درمان کند! اصلا خودش به تنهایی یک بیمارستان هزارتختخوابی بود.

ادامه مطلب

معلم ورزش یعنـی آقای کشـاورز

«آقای کشاورز» مدرسه که می‌رفتیم، کتک‌ خوردن از معلم تبدیل به تنظیمات پیش‌فرض در پسِ ذهن تمامی دانش‌آموزان شده بود. آنقدر جا افتاده بود که اگر کسی کتک نمی‌خورد، چون چوب گُل معلم را نخورده است، آن را به حساب خل بودنش می‌گذاشتند. این وضعیت چنان عادی بود که کسی حتی احتمال نمی‌داد شاید بتوان […]

ادامه مطلب

فیروز قاسمی

مرحوم فیروز قاسمی خداوندگار قصه‌های جن و انس و دیو و پری بود و هر بار که به شب نشینی می‌آمد قصه‌ای تازه داشت. قالب همیشگی قصه‌ها هم معمولا جستجوی گنج، شاه و گدا و رعیت، دیو و پری و جادو بود. در نقل قصه‌ها مهارتی مثال‌زدنی داشت و توصیف صحنه‌ها چنان استادانه بود که […]

ادامه مطلب

داستـان ما و کوزه‌ها

کار ما و کوزه‌ها داشت به جنون می‌کشید که کوزه صبر اصغر لبریز شد! در تمام دوران تحصیل در خسروشیرین، هیچوقت معلم هنر نداشتیم! کل سهم ما از دنیای هنر در دوران راهنمایی و ابتدایی این بود که بنویسیم «ادب آداب دارد، ادب آداب دارد»! ابتدایی که بودیم، در پایان هر بخش کتاب فارسی، دو […]

ادامه مطلب

عبـدالمناف

پیرمردی بود که همیشه زیر آفتاب مایل عصرگاهی، پشت مسجـد ولیعصــر زیر خانه‌ی حسن‌خان رو به رودخانه می‌نشست، دست‌ها را بر عصا حمایل می‌کرد و از پشتِ شیشه‌های ضخیم عینک‌ ته‌استکانی‌اش به گذر پر شتاب آب رودخانه خیــره می‌ماند. تنهایی و تنهایی! شاید کسی تا خود به این سن و این مرحله نرسد توان درک […]

ادامه مطلب