هُل‌هُلی معلمــانه!

کافی بود دو دقیقه چشم ما دانش‌آموزان را دور ببینند تا دست به شیطنت بزنند و آتش بسوزانند! حالا که این عکس را می‌بینیم، با خودم می‌گویم لابد توی دفتر و پشت درهای بسته جوک‌های بالای هیجده‌سال هم تعریف می‌کرده‌اند و قاه‌قاه می‌خندیده‌اند! کافی بود ما برای یک قلم گچ وارد دفتر بشویم، فضا چنان […]

ادامه مطلب

عشق موتور تریل

در میـانه تمام این هیاهوی موتورها، یک موتور بود که همیشه بدنه و صندلی چرمی‌اش برق می‌زد، باک بنزینش تمام رنگ اورجینال بود و نوشته‌های اصلی‌اش را داشت، خال تایرهایش تیز تیز مانده بود و لاستیک‌هایش حتی در میانه گرد و خاک خسروشیرین، سیاه می‌زد، کمک فنرهایش هم سالم و نرم بود!

ادامه مطلب

کاردستـی بچه‌های ژاپنـی و پـدران خسروشیـرینی

پدران خسروشیرینی شیوه‌ای منحصـربه‌فرد در انگیزش فرزندان دارند و استانداردهایشان هرگز قابل حصول نیست! شما هر چقدر هم خوب باشید، هر اندازه هم پیشرفت کنید، یک پدر خسروشیرینی را نمی‌توانید قانع کنید! چون بچه‌های ژاپنی برای کاردستی رادیو درست می‌کنند!

ادامه مطلب

بازی‌های راه مدرسـه

کله مرغویی بچه‌های امروز شاید ندانند بازی‌های راه مدرسه یعنی چه! برای ما اما، که شعر «باز آمد بوی ماه مدرسه، بــووووی بازی‌های راه‌ مدرسه» را شوق حرارت می‌خواندیم، بازیهای راه مدرسه، همه لذت دوران تحصیل بود. تمام مسیـر سرشار از طراوت، پویـایی و زندگی بود. مسیـر خانه تا مدرسه، وقتی از کنار رودخانه می‌رفتیم […]

ادامه مطلب

ما و معلم انشاء

شهاب از اقلید آمد، با سبیلِ آنکادر و ریشی که از ته می‌تراشید و موهای سشوار خورده و کت‌وشلوِار مرتبی که خط اتویش رگ دست را و کفشی که برق واکسش چشم را میزد! کفش‌هایش معمولا از این آویزه‌های چرمی زنگونه مانند داشت که خیلی فانتزی‌گونه بود و همانطور که روی میز نشسته بود و این زنگولک‌ها هم تکان‌تکان می‌خوردند و حواس ما ردیف جلویی‌ها کلا جلب همین بود! با خودمان می‌گفتیم لابد معلم‌های شهری همین‌طوری هستند!

ادامه مطلب