پروژه بهســازی

انگار همین چنـد روز پیش بود که یک عده مهنـدس نقشه‌بردار و عمـران آمدند و کلنگ پروژه‌ی بهسازی را زدند! چند روز بعد هم عده‌ای آمدند و روی دیوار مغازه‌ها با اسپـری رنگ یک سری عدد و رقم نوشتند و رفتند! قرار شده بود که مغازه‌ها و خانه‌های عقب‌نشینی کنند! عقب‌نشینی به نفع آنچه به […]

ادامه مطلب

سیــّد رحمت

سیـد پینه‌دوز تکیده و لاغـر بود و هنگام راه رفتـن گیوه‌هایش به زمین کشیده می‌شد، گردنش گاهی به چپ و گاهی به راست خم برمی‌داشت، حالتی که انگار پس از سال‌ها دوختن دوره‌ی کفش بر قامتش تحمیل شده بود. استخوانی و کوتـاه‌قامت بود و لباس‌هایی مندرس می‌پوشیــد که کم‌وبیش به تنش گشاد می‌زدند! با آن […]

ادامه مطلب

عروسی

عروسی‌هایی که به موسم تابستان نمی‌خوردند، تا هنوز سرمای پاییز سوز نگرفته بود برپا می‌شدند. یکی از لذت‌ها این بود که صبح موقع رفتن به مدرسه بزرگتری بهمان بگوید که «ظهر وَ مدرسه بیو خونه عامو فلانی دووَت»! نمی‌دانم چرا همین یک جمله دلخوشی شیرینی بود! آن صبح تا ظهر، وزن کلاس‌ها هم سبک‌تر بود […]

ادامه مطلب

تشییـع شهـدای گمـنام

روز شنبـه ۲۷ دی‌ماه ۱۳۹۹ سه روستـای خسروشیرین، محمـدآباد و شاهنشیـن (فتح‌آبـاد) میــزبان پیکر شهدای گمنـام بودند. از تصاویـری که به زحمت دوستان، از جمله علی‌محمـد آقای خادم‌حسیـنی به دستم رسیـد به نظر می‌رسد که پیکر شهـدا در میان احساسات و حضور مردم تشییع شده است. رفقـای دیگری نیز تصاویـری ارسال کرده بودند که در […]

ادامه مطلب

هُل‌هُلی معلمــانه!

کافی بود دو دقیقه چشم ما دانش‌آموزان را دور ببینند تا دست به شیطنت بزنند و آتش بسوزانند! حالا که این عکس را می‌بینیم، با خودم می‌گویم لابد توی دفتر و پشت درهای بسته جوک‌های بالای هیجده‌سال هم تعریف می‌کرده‌اند و قاه‌قاه می‌خندیده‌اند! کافی بود ما برای یک قلم گچ وارد دفتر بشویم، فضا چنان […]

ادامه مطلب